|
امروز آخرین صفحه حوادثم رادر روزنامه در آوردم. با دوستان خداحافظی کردم تا راهی مرخصی زایمان بشوم.هرچند که یکماه و نیم مانده تا دخترم به دنیا بیاید اما دیگر رفت و آمد برایم سخت شده است. با وجود مشکلات مالی اما می بایست خانه نشین شوم. این اولین باری است که بعد از هفت سال کار مطبوعاتی به مدت شش ماه به مرخصی می روم تا از ورطه کاریم جدا باشم . دلم برای تمام قتل ها و آدم ربایی ها و هر آنچه با آن خوگرفته بودم تا کاری بی نقص را ارایه دهم تنگ می شود ، اما چه کنم که این فرشته الهی از هزاران بار علاقه من به کارم مهم ترو ارزشمند تر است .روزگاری این وبلاگ را به او نشان خواهم داد و از عشقم به او برایش خواهم گفت . در اولین فرصت به همه دوستانی که از صمیم قلب دوستم داشتند . به من در این راه پر مخاطره کمک کردند سر خواهم زد . و اولین عکسش را برای دیدار با خوبان بر روی این پست خواهم گذاشت. حلالم کنید .........به امید دیدار
+ نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت
16:49 |
چهارشنبه دوباره رفتم سه بعدي . بازم تاكيد كرد كه ني ني دختره. من و باباش از اين بابت خوشحاليم. باباش يه دنيا لباس دخترونه زيبا واسه اون وقتي كه راه بره و قر بده براش خريده، مامانم يه پالتو درو با تكه دوزي و كلاه براش دوخته ، وپدرم يه عالمه عروسك هاي قشنگ واسش هديه آورده..... ني ني خوب مي دونه با اومدنش خيلي چيزا عوض مي شه . اما اي كاش مي دونست كه بازم يه غم خيلي بزرگ تو قلب شكسته مامانش كه نمي تونه ازش فرار كنه. دختر من با غم هاي مامانيش آشناست مي دونه ادامه اين روزگار نامرد فقط به خاطر اونه... اما اي كاش مي دونست كه دنيايي كه قراره پا توش بزاره چقدر بي رحم و بي معرفت. به هيچ كس رحم نمي كنه و هميشه به فكر انتقام.... من خيلي دوسش دارم ،ادامه تحمل بدبياري هام فقط عشق به خنده هاي اونه ، اين كه بزرگ بشه شاد باشه و از داشته هاش لذت ببره و براي نداشته هاش تلاش كنه. اون يه فرشته است كه تو تقدير اومدنش هيچ دخالتي نداره اما بعد از تولدش سرنوشت مثل يه گردنبد دور گردنش چمبره مي زنه تا اون و دنياي آينده اش رو به دنبال خودش بكشونه.... فقط خواستم بگم كه چقدر براي در آغوش كشيدنش بي تابم و دلم مي خواد سالم و بدون عيب با يه دنيا روزي به دنيا قدم بزاره ..............دوسش دارم اون واسم خيلي عزيزه....
+ نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت
17:41 |
وقتی در طبیعت غرق می شوی فراموش می کنی کوله باری از ناخواسته ها و نگرانیها روی شانه هایت سنگینی می کند.دوست داری بال داشته باشی تا پرواز کنی اما خدا آن روز را نیاورد که پسرک شیطانی به پستت بخورد و پرهایت را بکند و سنگی به پایت ببندد و تو را در قفسی از جنس نداشته هایت زندانی کند، هرروز تکه ای از پر هایت را برایت کنار ظرف آب و دانه ات بیاورد تو را به یاد آنچه که بودی و او آن را از تو گرفت ، بیندازد. سخت است نه . و سخت تر اینکه فراموش کنی در دل طبیعت حسرت به دل شنیدن صدای همنوعان آزاد و رهایی که دوستت داشتند باید به انتظار مرگ بنشینی.......هرچند که قرار است موجودی از جنس آدمیزاد را به دنیای پسرک بازیگوش آرزوهایت هدیه کنی.و مطمئنی که زق زق هایش همیشه از آن توست.......
+ نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت
15:59 |
دلم خیلی گرفته با این تفاوت که این بارکسی دروجودم هست تا با او درددل کنم.مثل تمام روزهاییکه خسته و دلشکسته درراه روزنامه قطرات اشک باریده شده بر گونه هایم را می شمردم ،به سر کاررفتم. با این تفاوت که قبل آمدن تمام کشو لباسهایش را دوباره مرتب کردم مثل همه روزهایی که وقتی دلم می گیرد با لباسهای به اندازه کف دستش درددل میکنم و فریاد می زنم که چقدر برای آمدن و در آغوش کشیدنش بی تابم. روزگاری درحسرت آمدم اویی گذشت که فکرنمی کردم روزی قلب و روحم را زیر لگد های خودخواهانه خودش لجن مال کند، شبهای بسیاری درآرزوی آغوشی گذشت که گرمایش برای دیگران بود و تب خستگی هایش از آن من.بوی عطر مردانه اش در گرمای هم آغوشی هایش با بهتر ازمن ها به خیسی هوس می گرایید و سهم من صدای منشی تلفنی بود که همیشه از نبودنش خبر می داد.روزهای گرم تابستان من بودم و عرق ریزان انتظار و در سرمای استخوان سوز زمستان من بودم گرمای شعله های آتش نبودن.همیشه در پس اولین روزهای زندگی مشترک سهم من هیاهوی مردان مستی بود که پیک های عیششان را با زحمت کباب های به سیخ آذین شده من نوش می کردندو عاقبت من حیرانی بود که تا صبح به مخمور بودن همیشهگی اش باید تا طلوع صبح در آن دست و پا میزدم.سالهای اوج زندگی در فلق جوانی با عشق بازی های بی مهابایش با آنهایی گذشت که یا هیکلشان ازمن بهتر بود ویا اقبالشان از تصاحب آغوش مردانه اش خواستنی تر. شبهای ملس لواسان که با آن دیوسیرت پست صبح می شد و من به خیال جمع بودن رفقا در کنار هم تا صبح به خاطر نبودنش بیدار.و حالا که سرآزیری جوانی ام شده باید به خاطر اسارتش در دود ها و نئشگی ها سکوت کنم.سهم من همان حسرت ازنداشتن آغوش مردانه اش شده بس. با این تفاوت که در انتظار آمدن موجودی ازجنس خودم و او هستم و نمی دانم که چه خواهد شد..................لباس های به اندازه یک کف دست فقط تنهایی هایم را پر می کند و هیکل خفته اش بر تخت که پس از بلعیدن لقمه ای از طعام شب در اتاقی دیگر به خواب می رود.و باز من می مانم یک دنیا سکوت و حسرت و ورق زدن خاطراتی تلخ و تکراری دقایقی سخت تر........مثل همه این هشت سال که پشت سر گذاشتم.دلم برای اوج زیبایی ام تنگ شده سالهای هشتاد که مثل طعمه ای بر دهان عقاب ربوده شدم و خورده شدم نابود شدم...............
اما همیشه دوستش داشتم اما نمی دانم آیا باز هم دوستش خواهم داشت........................
+ نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت
16:44 |
کاش می شد مثل حباب در پس قطره آب ُ گم شد ازهرچه دراین دنیا هست..........
کاش می شد که شباب در پی عشق به خون خفته آن روزقشنگ در دلم بشکفد از دامن یاس...... و تو را در افق آبی آب بسپارم به باد................. + نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت
18:10 |
دوازده تير كه گذشت عمر زندگي مشترك ما هشت ساله شد. اما هيچ وقت حوادث خوب با اتعكاس هاي خوب هم همراه نمي شود. دلم اين بار از غصه آنچه كه لياقت شنيدن آنها را نداشتم گرفته . من هميشه كنارش بودم مثل هر چيزي كه ممكن بود فكرش را بكند ، مراقبش بودم ،مونسش بودم ، همراه تمام اعمالش . اما حيف كه نتوانست اين رفاقت را نگه دارد. كمتر رفيقي از سوختن وآتش گرفتن مي گويد، كمتر كسي بلاگردان معشوقش مي شود اما هرچه كه فكرش را بكني كردم تا او از آن من باشد اما نشد. اقرار به كرده ها و اعتراف به ناكرده ها ، همه را شنيدم و افسوس...........دسترنج دوست داشتن هميشه آن چيزي نيست كه انتظارش را داري و حق من در اين هشت سال پر فراز و نشيب فقط گوشه تنهايي بود كه قرار است نا آمدن موجودي كوچك و فريبا به تمام آنها پايان بدهد. خدا كند جشن ۹سالگي اين پيوند با قدم هاي كوچك او هر لحظه گرم تر و بهتر شود................. + نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت
17:38 |
اینم مثل بقیه حوادث تلخ هیچ وقت پایان ندارد.با اینکه رفته بودم وسایل نی نی و خریدم و یه دنیا ذوق کردم اما طبق معمول چشمام پر از اشک .همیشه زیادی ام. حوصله تو خونه موندن و ادا هاش و دیدنشو ندارم. همون بهتر که روزهای تعطیل من سرکارم و اون دنبال عشق و کیف خودش. فرقی هم نی کنه که باشم چون همیشه مزاحمم.زیر بار تمام مشکلات یک طرفه دارم له می شم و هیچ کس نیست تا به دادم برسه. از کسی هم توقع ندارم چون یاد گرفتم همیشه رو پاهای خودم وایسم و به کسی تکیه نکنم. اگرم می خواستم تا تکیه کنم یا تکیه گاهی نبود یا دیوار فرو می ریخت و زحمت آوارش می افتاد گردن من. طبق معمول من تنها ترین کسی هستم که باید با دردسرهایم سر کنم. با خوشحالی هام تنهایی حال کنم . با غصه هام تنهایی بجنگم با بد بختیهام تنهایی کنار بیام. با ارزوهام یک تنه خلوت کنم و با این طفلکی که تنها دلخوشیم اومدن و تو آغوش کشیدنشه خودم شادی کنم. نی نی قبل اومدنت همیشه دلم میخواست تا تورو برای خودم داشته باشم ،عروسک زنده من. اما وقتی اومدی تو میشی تنها امید من. تنها مونس من تنها همدم من . عشق من امید من آرزوهای نداشته ام روزهای ندیده ام غصه های هق هق شده ام رنج تمام تنهاییام و .........خداکنه حداقل تو یکی دیگه تنهام نذاری..........................................................................
+ نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت
12:19 |
امروز روز پر دلهره ای بود مخصوصا وقتی اون اتفاق بزرگ توجهم را جلب کرد. امروز برای اولین بار صدای قلبش را شنیدم.....................................................
باور کردنی نبود. قلب موجودی دیگر در وجودم می تپد. موجودی مستقل با دستها و پاهای کوچک اندامی شکل گرفته قدی حدود ۱۲سانتی متر و وزنی اندازه ۱۵۰گرم . اندازه یک لیوان کوچک شاهتوت که این وقتها حسابی تو فرحزاد دهن آدم و آب میندازه. دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم. حوادث همیشه هم تلخ نیستند و همیشه هم آن طور که فکر می کنی نخواهند بود .گاهی اوقات غیر قابل تصور و خارج از ذهن گاهی هم منفور و نافرجام....اما این یکی قراره که از نوع بهترین باشه و من از رخدادنش بسیار خوشحالم با ایمکه با مشکلات زیادی دارم دست و پنجه نرم می کنم اما راضی ام....... + نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت
16:44 |
روزهاي خوبي را در كنار آناني كه دوستشان داشتم پشت سر گذاشتم و حالا دلتنگ آن دقايقم.روزهاي فرازو فرود. اما زيباتر آنكه در باطن انتظار تولد موجودي را لحظه شماري مي كنم كه پايه هاي نااميدي ام را با خبر آمدنش در قلبم شكست...جنسيت هديه الهي برايم تفاوتي ندارد ، فقط اينكه با خودش سلامتي را داشته باشد و بركت.آمدنش نه تنها براي من شيرين و مبارك شد بلكه او را هم در دنياي مسووليت و باور پدر شدن غوطه ور ساخت. حالا شايد عشق رنگ رفته اش را دوباره بازيابد و به آتش اين زندگي دامني از جنس آغوش و گرما بزند. روزها و شبها در كنار هم فقط به آمدن او فكر مي كنيم و آماده مي شويم تا در دنياي شيرين كودكانه اش با اشكها و قهقه هايش غرق شويم ، با نالخوشي هايش دل به اميد خدا بسپاريم و با زيباييهايش در خلوت خودمان پايكوبي كنين.ديگر براي ساختن گلوله هاي برفي زمستان امسال تنها نيستيم و براي سر كردن يلداي آرزوها بي مونس.دنياي دو نفره ما مي رود تا در آغوش آمدن اويي كه دين و دنياي ما خواهد شد زيبا و زيبا تر شود . ما عاشقيم و عشق او بزرگترين بت پرستش ماست.
+ نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت
17:48 |
|